على بن محمد ناصر خان ظهير الدوله
37
سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى )
انداخت كهن خرقه چو از پيكر جان * آراست به قامت ز بقا خلعت نو پرسيد كسى ز نعمتى تاريخش * با گريهء زارزار گفت آن رهرو در بيست و چهارم از مه ذيقعده * شد گوش دل از داعى حق راز شنو در سال هزار و سيصد و دو و چهل * در كشور جان مقيم شد آن خسرو غيرت كرمانشاهى چكامهاى عرفانى و نسبتا طولانى سروده و درآوردن ماده تاريخ هنرنمائى كرده است چند بيت آن اين است : هر آنكس با حريف دلستانى جام صهبا زد * ز مستى بر سرش شورى ز قاف صيد عنقا زد كسى كاو عاشق جانانه شد از جانش پروانه * كه بر شمع جمالش را خويش را پروانه آسازد * * * اگر آن مظهر حق را به تركيب بشر خواهى * نگر در آن سراپائى كه بر دوش نبى پا زد نمىشايد پس از آل على كس رهنما گردد * مگر ان كس كه بر دامان او دست تولا زد ظهير الدوله آن كاقليم عشق از وى مسخّر شد * لواى فقر را بر طارم اين چرخ خضرا زد على اسم و على رسم و مهين صهر شهنشاهى * كه كوس رهنمائى را نه پنهان بل هويدا زد چو ( مؤمن ) در عدد ( مهمان ) ( على ) شد ( ميزبان ) او * 136 136 110 110 اجابت كرد دعوت را چو حق فرمان به امضا زد ز هجرت يكهزار و سيصد و دو با چهل بودى * به عشر سوم ذيقعده كاين تاريخ انشا زد از اين دار فنا چون رخت سوى دار باقى برد * فراقش تير جانسوز از كمين بر پير و برنا زد ز خود نقشى بهجا بگذاشت آيين اخوت را * به روى صفحهء گيتى عجب نقشى كه برجا زد به تاريخ وفاتش گفت غيرت لا والائى * صفاى از وادى لا خيمه اندر حصن الّا زد دكتر الهامى ( اقبال ) سروده است 1342 از جهان در جنان گرفت مقام * خسرو فقر حضرت آقا سال تاريخ شمسى از اقبال * با دلى پر ز شور گفت و نوا يكى اندر درون دل شد و گفت * در كنار صفى است جاى صفا * * * آه كز كين چرخ كجرفتار * منهدم گشت كاخ مهر و وفا گوهرى شد ز بحر جان بيرون * كه بدى خضر راه آب بقا حضرت شه صفا كه بود دلش * مخزن سر علم الاسما دار فانى نبد چو قابل او * رخت بربست زآن به ملك بقا چهل و دو ز بعد الف و سه صد * شد چو از هجرت رسول خدا